۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / چهارم محرم در آستانۀ خیمه، نگاه به آسمان پُرستاره داشت. زینب گفت؛ ابوالفضل، کجا سیر میکنی؟ فقط جسم ات اینجاست. عباس گفت؛ […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / دهم ذیحجه مردان و زنان، سایبان ها و خیمه ها را به پا کردند. کسی اشتری را عِقال زد، دیگری اسب […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / دوازدهم ذیحجه خیمه گاه برپا شده بود، و خورشید رفت تا در پس افق رُخ پنهان کند. مردان به تیمار اسبان و […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / دوم محرم باد در میان نخلستان وزید و با صدای پرندگان آسمان هم آوا شد. ندا در داد؛ نیا! نیا! نیا! صدا […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / سوم محرم گفت؛ چند دِرهم؟ مردان با نگاه به هم، حیا کردند و سر به گریبان بردند. مهربان لبخند زد. گفت؛ خجل […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / سی ام ذیحجه در صحرایی بیکران، کاروان در محاصرۀ سپاه حُر، از بلندای تپهای قد کشید. سوار خود را به بزرگ خود […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / سیزدهم ذیحجه شب از راه رسیده بود و کاروانیان برخی در پناه خیمه ها آرمیده و گروهی به گِرد آتش نشسته و […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / شانزدهم ذیحجه در میان صحرای بی کران و انبوه شن های روان، تک خیمه ای رُخ نمود. باد گرم و سوزان […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / ششم محرم روز از پس روز گذشته بود و هر روز، سربازان جهل و تعصب و فریب و طغیان، به گسیل آمده […]
۱۳۹۴/۰۸/۲۷
همراه با کاروان حسینی / عاشورا خورشید، به اکراه چشم گشود و نگاهش را به زمین دوخت. سپاه ظلم و ستم، کبر و غرور، جهل و تعصب […]











