نهیبی زد به اسب خویش و کران تا کران صحرا را بتاخت.
سرگشته و واله، به جستجوی راهی بود، تا از این هزار راهه راهی بیابد بسوی او.
بر بلندای هر تپه رسید، چشم چرخاند، آنچه بود، بیابان بود و شن، شن بود و صحرا بود.
ناامیدی را نالید و سر اسب گرداند.
هانیه در انتظار، چشم به بیابان دوخته بود و ام وهب، رنجور و ناتوان پلک فرو بسته بود.
از راه رسید و بی محابا لب گشود.
گفت؛ نبود مادر!
ام وهب گفت؛ پیدایشان کن وهب.
گفت؛ همه جا را گشتم. دیگر چه اصرای است؟
ام وهب گفت؛ دَمی بخواب رفتم مسیح رادیدم. زخم خورده و رنجور نهیبم زد؛
چرا فرزند محمد را یاری نمیکنید؟
وهب در خود شکست، اشک در چشمانش خانه کرد و روی از مادر گرفت.
ام وهب گفت؛ پیدایشان کن وهب، پیدایشان کن.